شما اینجا هستید: خانه / انسان در آثار اندیشمندان / شهيد مرتضي مطهري / آدمیت- دین و علم

آدمیت- دین و علم

۵۴

آدمیت- دین و علم

۱. «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً اِلَی اللّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أجْرُهُ عَلَی اللّهِ» .

جلسه ی محترمی است به یادبود جوان مسلمانی که طالب علم و دانش بوده و در حین انجام وظیفه ی دانشجویی دور از وطن و پدر و مادر در اثر یک حادثه ی پیش بینی نشده درگذشته است، پدر و مادر و خویشان و دوستان خود را داغدار نموده است. ما برای آن مرحوم از خداوند متعال طلب رحمت می کنیم و برای بازماندگان آن مرحوم نیز از خداوند صبر و اجر مسئلت می نماییم.

این گونه حوادث که انسان در نیمه راه زندگی به کام مرگ برود برای همه ی طبقات پیش می آید، ما خود در ده پانزده ساله ی طلبگی که در حوزه ی علمیه ی قم تحصیل می کردیم چند حادثه نظیر این حادثه را مشاهده کردیم که طلبه ی جوانی در دیار غربت و دور از پدر و مادر و خویشاوندان از دنیا می رفت و دوستانش ناراحت می شدند. ولی من همواره در آنجا در این گونه حوادث شاهد یک نوع احساسی بودم که این گونه درگذشتها را قابل تحمل و احیاناً مطبوع و مغبوط می کرد. در چنین حوادثی آیه ی کریمه ای که قرائت کردم زیاد به خاطرها می آمد، همه به هم می رسیدند و می گفتند: بلی، فلانی مصداق این آیه واقع شد: «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً اِلَی اللّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أجْرُهُ عَلَی اللّهِ» . فلانی شهید از دنیا رفت، در نیمه راه حرکت به سوی خدا مرد، خداوند وعده داده است که هرکس به سوی
خدا و رسول سفر کند و در نیمه راه، اجل او را دریابد، عهده دار اجر و پاداشش
خداست. در این آیه نکته ای است: نفرمود هرکس به مدینه هجرت کند، فرمود هرکس به سوی خدا هجرت کند، کسی که هدف و مقصودش خدا باشد.

در صدر اسلام که تنها مدینه دارالاسلام بود و مسلمانان موظف بودند که به آنجا مهاجرت کنند، مهاجرت می کردند، و برای هجرت اهمیت و منزلت فوق العاده ای قائل بودند، ولی رسول اکرم برای اینکه جمعیت را از اشتباه بیرون آورد و حساب معنوی دین را از حسابهای ظاهری دنیایی جدا کند، جمله ای فرمود که مضمونش این است: «انّما الاعمال بالنّیّات، لکلّ امرئ ما نوی. فمن هاجر الی اللّه و رسوله فهجرته الی اللّه و رسوله، و من کان هجرته لدنیا یطلبها أوامرأه یزوّجها فهجرته الی ما هاجر الیه» . .

لهذا کسانی بودند که هجرت کرده و به مدینه آمده بودند و مهاجر شناخته نمی شدند و کسانی بودند که نتوانستند به مدینه بیایند ولی نیت آنها این بود و مهاجر شناخته شدند.

۲٫ هیچ گاه در حوزه های علوم دینی نسبت به جوانی که در نیمه راه تحصیل علوم از دنیا می رود این فکر پیدا نمی شود که بیچاره نفله شد، هدر رفت، بلکه این احساس به وجود می آید- و ما شاهد بودیم- که نوعی توفیق شامل حالش شد، در حال انجام وظیفه ی مقدس از دنیا رفت. در عین اینکه از جنبه ی اجتماع اظهار تأسف می شد که از وجود او محروم ماند، از جنبه ی خودش در عین اینکه مرگ بود و از بین رفتن، نوعی احساس جبران نیز در کار بود. چرا؟ آیا به جهت اینکه راه راه علم بود؟ نه. آیا از آن جهت که علوم علوم دینی بود؟ باز هم نه. بلکه فقط به این تصور که این انسان که از خانه ی خود خارج شد هدف و منظور شخصی و مادی نداشت، نمی خواست با این وسیله جیبی پر کند، به مقام و شهرتی برسد. اولاً می خواست مراتب یقین و ایمان را طی کند. یعنی خود هدایت بشود، ثانیاً می خواست واقعاً به دیگران خدمت کند، دیگران را هدایت نماید. سفر الی اللّه به این نیست که انسان از شهری به شهر دیگر برود و از مکانی به مکان دیگر مثلاً به کره ی ماه سفر کند. سلوک راه عشق از خود رهایی استنه طی منزل و قطع مسافات [۱]

۳٫گذشتگان ما مثلی آورده اند و گفته اند: «عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل» . کار نداریم به آسان بودن و مشکل بودن و آسانتر بودن و مشکلتر بودن عالم شدن و آدم شدن؛ سخن در تفکیک است میان ایندو. مگر آدم شدن غیر از عالم شدن است؟ مگر نه این است که انسان هر اندازه عالمتر بشود آدمتر شده است؟ آدم شدن قطعاً به پول دارشدن و به زورمندشدن نیست، پس به عالم شدن است.

جواب این است که عالم شدن البته تاحدودی شرط آدم شدن هست ولی خود آدم شدن نیست، همچنانکه به قول سعدی سخن گفتن و خور و خواب و خشم و شهوت هیچ کدام آدمیت نیست:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت                              نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی                   چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خورو خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت      حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد                             که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

اگر آن درنده خویی ز طبیعتت بمیرد                                    همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند                            بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت                                  بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم                                هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

(طیبات، ص ۵۶۱) .

سعدی در این اشعار خود آدمیت را از اینکه کسی لباس زیبا داشته باشد و یا چشم و گوش و زبان و بینی داشته باشد، و یا سخن گفتن بداند،

و یا خواب و خوراک و خشم و شهوت داشته باشد نفی می کند. اما ببینیم آدمیت را که به اینها نمی داند به چه چیز می داند. در سه شعر ماقبل آخر بیان کرده است: درنده خویی از طبیعت انسان بمیرد، از پای بند شهوت آزاد شود و به اصطلاح آزادی معنوی پیدا کند. در یکی از این سه شعر نتیجه ی رهایی از درنده خویی و از پای بند شهوت را چنین توصیف می کند که آدمی به جایی می رسد که جز خدا نمی بیند، به این معنی که جز خدا چیزی را لایق خدمت و فعالیت برای او نمی بیند. و باز به قول خود سعدی می رسد به جایی که:

همه هرچه هستند از آن کمترند                که با هستی اش نام هستی برند. می گوید:

ره عقل جز پیچ در پیچ نیست                    بر عارفان جز خدا هیچ نیست

توان گفتن این با حقایق شناس                 ولی خرده گیرند اهل قیاس

که پس آسمان و زمین چیستند؟               بنی آدم و دیو و دد کیستند؟

پسندیده پرسیدی ای هوشمند                 جوابت بگویم که آید پسند

که خورشید و صحرا و کوه و فلک                پری، آدمیزاد و دیو و ملک

همه هرچه هستند از آن کمترند                که با هستی اش نام هستی برند

۴٫ وقتی که سخن به اینجا رسید که آدمیت به این است که درنده خویی از طبیعت انسان بمیرد، انسان از پای بند شهوت آزاد گردد، این سخن به میان می آید که عامل آدمیت، عامل و قدرتی که درندگی و درنده خویی [را] از طبیعت انسان بگیرد چیست؟ اینجاست که پای یگانه قدرتی به میان می آید که فقط اوست چنین اعجازی را انجام دهد. همان طور که در مقدمه ی کتاب (محمد خاتم پیامبران) گفته ایم همه ی دژها برای قدرت علمی و فنی بشر تسخیرپذیر است الاّ یک دژ. . .

۵٫ راجع به آدمیت که به چی است، همچنین باید بحث کنیم که آیا انسان آن چیزی است که می داند یا آن چیزی است که می خواهد. آیا شخصیت واقعی انسان بیشتر بستگی دارد به چیزهایی که می خواهد یا به چیزهایی که می داند؟ آیا انسان تابع آن چیزی است که می داند و به سوی چیزهایی کشیده می شود که می داند و یا به سوی چیزهایی کشیده می شود که می خواهد؟ سوم اینکه آیا سعادت انسان بستگی دارد به اینکه چه چیز بخواهد و یا چه چیز بداند؟ .

شک ندارد که انسان، هم باید بداند و خوب و زیاد بداند و هم باید خوب و عالی بخواهد، اما سخن در این است که جوهر شخصیت انسان علم است یا اراده؟ .

در این زمینه هر دو نوع سخن در زبان عرفای ما آمده است. از طرفی گفته اند:

هر چیز بود فکر تو، جان تو همان است           هر نقش گمان تو روان تو همان است و هم گفته اند:

ای برادر تو همه اندیشه ای                 مابقی تو استخوان و ریشه ای

گر بود اندیشه ات گل گلشنی             ور بود خاری تو هیمه ی گلخنی

از طرف دیگر گفته اند:

تا در طلب گوهر کانی کانی                  تا در پی جستجوی جانی جانی

من فاش کنم حقیقت مطلب را             هر چیز که در جستن آنی آنی

و هم گفته اند:

ده بود آن نه دل که اندر وی                  گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

ایضاً:

لقد صار قلبی قابلاً کل صوره              فمرعی لغزلان و دیر لرهبان

منسوب به مولوی است (شعر اول در (مثنوی) پیدا نشد) :

حالتی گرگی درآید در بشر                     حالتی یوسف رخی همچون قمر

گاه خورشیدی و گه صحرا شوی              گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

اما مولوی اضافه می کند:

تو نه این باش نه آن در ذات خویش                ای برون از وهمها وز بیش بیش

۶٫ رابطه ای هست میان علم و اراده. آنگاه که علم، صرف انبار معلومات و اطلاعات باشد ماهیت انسان را عوض نمی کند. علمی که ماهیت انسان را عوض می کند یاد گرفتن فرمولها و خبرها و قضایا نیست، تغییر طرز تفکرها و داوریها و معیارها و ارزشهاست.

۷٫ انسان ماهیتش همان چیزی است که می خواهد. خانه اش و به تعبیر قرآن بیتش محدوده ی خواسته هایش می باشد نه محدوده ی اطلاعات و معلوماتش. انسان مادامی که در یک محدوده ی [۲]معین از خواسته ها باشد هر اندازه دایره ی علم و اطلاعش وسعت یابد همان خانه ی او که در آن بوده وسیع تر می شود. چراغی به دست دارد و در حدود همان خانه که بوده است و برای آن خانه فعالیت می کند، برج و باروی او را محکمتر می کند، پاسبانها و پاسدارهای بیشتری بر آن می گمارد، ولی اگر از آن محدوده خارج شد به اینکه خواسته هایش تغییر کرد و به جای دیگر منتقل شد، خانه و بیتش عوض شده است [۳] امروز همه می نالند که علم اطراف انسان را عوض کرده خودش را عوض نکرده است. می گویند ما از لحاظ ماشین توانگر و از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم ویل دورانت در مقدمه ی (لذات فلسفه) . می گویند علم ترقی کرده و اخلاق و انسانیت ترقی نکرده بلکه تنزل کرده است. همه، دلیل بر مدعای من است که خروج از بیت حیوانیت و رسیدن به شهر آدمیت تنها با علم میسر نیست.

اینجاست که لزوم ایمان و نقش اساسی دین روشن می شود. بشر بدون دین نمی تواند سیر معنوی کند و تغییر منزل دهد از حیوانیت و سبعیت و به قول سعدی درنده خویی به آدمیت و انسانیت و مهر و شفقت و عدل و احسان و جانبداری از خیر و خوبی و سعادت خواهی واقعی برای بشریت و اینکه مصداق این آیه باشد: «لَقَدْ جائَکُمْ رَسولٌ مِنْ أنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ. . . » . .

۸٫ چه بدبخت است بشر که همیشه در منزل خودخواهی باشد و چه بدبخت تر آن که عالم باشد ولی خودپرست و حیوان و اسیر پول و قدرت و زور. چه بدبخت است انسان که در این جهان زندگی کند و با اینکه خود را عالم و عاقل می داند جهان را ابله و احمق و خطاکار بداند، به نظام احسن و اکمل و اتقنی قائل نباشد، مصداق «اَلَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَهٌ. . . »
نباشد، زبان حالش «فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفونَ» نباشد.

۹٫ خلاصه ی سخن: رجوع شود به ورقه ی «هجرت معنوی»

————–

۱ . اینجا این بحث پیش می آید که معلوم می شود غیر از سیر و حرکت انتقالی و مکانی نوعی سیر و حرکت معنوی هم هست که به تعبیر قرآن مهاجرت الی اللّه شمرده می شود.

این سفر معنوی با چه پایی و با چه کیفیتی است؟ به عبارت دیگر این «بیت» کدام بیت است و مقصد چیست؟ مقصد اللّه (خدا) است ولی خود نیست. ممکن است بگوییم خانه ی جهل است؛ انسان در سیر علمی خود از خانه ی ظلمت جهل خارج می شود. اما به کجا می رود، معلوم و مشخص نیست. ممکن است این خانه خانه ی خودخواهی و خودپرستی باشد؛ از خودپرستی است که اگر انسان خارج شد به خداپرستی می رسد. مسلّماً مقصد همان است که نام آن را آدمیت گذاشته اند. اکنون باید ببینیم علم است که ما را به آدمیت می رساند یا چیز دیگر.

۲ . عرفای ما بر وفق تغییر خواسته ها و حالات، منازل سیر و سلوک را تنظیم کرده اند نه بر طبق مراحل علم و معلومات.

۳٫ اساساً بیت در این آیه ی قرآن یعنی محدوده ی روحی. انسان دارای دو نوع محدوده ی روحی است: محدوده ی علمی و اطلاعاتی، و محدوده ی خواسته ها و تمایلات.

سخنرانی در کوی امیرآباد در ۲۷/۸/۴۷ به مناسبت درگذشت یک دانشجو به نام. . . غروی که در رشته. . . در سال. . . دانشکده ی حقوق تحصیل می کرده است ایراد شد.

منبع : یادداشتهای استاد مطهری جلد یک‏

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

رفتن به بالا